تبليغاتX
پنجره ای رو به خانه پدری

هولوکاست

قصدم آن بود که در نقد مقاله روز سه شنبه آقای شريعتمداری مدير کيهان نکته ها بنويسم اما به دو دليل منصرف شدم. اول بی حاصلی اين کار بود، ديگر سخنی از جانب آقای خاتمی که نوشته اند

آقای خاتمی ديروز در بازگشت از سفر قطر مطالبی را که در همايش اديان گفته بود خلاصه کرد و گفت" بنده معتقدم هولوكاست هرچه باشد، حتى اگر يك نفر يهودى يا غيريهودى بى گناه هم در آن جريان كشته شده باشد، بايد به آن معترض باشيم و به هيچ عنوان نبايد آن را فراموش كنيم و بدانيم كه يكى از جناياتى كه هيتلر و نازيسم آلمان انجام داد، كشتار انسان هاى بى گناه بود كه حتماً تعداد زيادى از آنها يهوديان بودند.» وى افزود: «گرچه اين واقعيت در تاريخ رخ داده است اما از آن براى فشار به ملت مظلوم فلسطين سوءاستفاده مى شود. يهودى ستيزى مثل خود نازيسم بستر غربى دارد و به دنياى شرق ربطى ندارد. ما در دنياى شرق با همزيستى زندگى كرده ايم و بايد براى ريختن يك قطره خون از هر انسانى _ چه يهودى و چه غيريهودى _ معترض باشيم.»

با اين ترتيب به نظرم موضوع روشن است.

چند سال پيش مناظره ای در سيمای جمهوری اسلامی برپا بود بين آقای دکتر کوزه گر نماينده وقت مجلس و آقای شريعتمداری، موضوعش مهم نيست. درباره مسائل جاری و از جمله همه آن گيرها بود که کيهانی ها به دولت خاتمی و اصلاح طلبان می دادند. استدلال و نظر طرفين آن قدر اهميت نداشت که نحوه استدلال ها. مدير کيهان در مورد هر مساله که دکتر کوزه گر می گفت و به رای اکثريت اشاره می کرد، بعد از بيان مخالفت خود می افزود " ملاحظه می کنيد که دو دو تا می شود چهار تا، حالا جنابعالی اگر بفرمائيد که برای جواب ضرب دو در دو بايد نظر اکثريت را پرسيد. البته که باورنکردنی ست." عجيب بود ولی دريافتم که گوينده هر نظری که خود دارد تصورش بر اين است که مانند دو ضرب در دو غيرقابل انکارست. به اين ترتيب نيازی به رجوع به اکثريت نمی ديد. مساله کم اهميت بود مانند لزوم شرکت شهردار در جلسه هيات دولت و يا لزوم انتقال نمايشگاه ها از محل فعلی خود، اما در ذهن آقای شريعتمداری فورا به قاعده ای رياضی تبديل می شد.

همان زمان به يادم آمد که دکتر ميرسپاسی که او را پدر روانشناسی مدرن ايران هم می گفتند، زمانی گفته بود بيماران من هيچ تفاوت با بقيه مردم ندارند جز اين که در سيستم مغری شان فقط صد و صفر ضبط شده است. هر مساله ای را يا صد می بينند و يا صفر. اگر صد بود در راهش جان می بازند و اگر صفر با جان در مقابلش می ايستند. به گفته مرحوم دکتر در مغز آنان نود و نه و بیست و چهار و اعداد و اعشار ميانی بين صفر و صد نيست. البته که چنين کسان همين می شوند که می بينيد. در مقوله هولوکاست هم داستان واضح است و بر اهل اطلاع پوشيده نيست.

روز شنبه آقای شريعتمداری آن قدر کشف احمدی نژاد را جدی گرفته بود که به آقای خانمی و کروبی ايراد گرفته بودند که چرا سکوت می کنند و به روزنامه جام جم ايراد گرفته بود که چرا اعلام کرده که يک نفر را که پدرومادرش در اردوگاه نازی کشته شده گير آورده و می خواهد با او مذاکره کند. اصلا نماينده ولی فقيه در کيهان نوشته بود که "همه محققان ثابت کرده اند که تمام اردوگاه های نازی دروغ بوده است" – به قول دکتر ميرسپاسی صد آمده است در ذهن -. که بايدشان گفت بابا جان کمی پياده شو با هم . در مقابل آن نظرگاه، مقاله بسيار خردمندانه محمد قوچانی را هم بخوانید. گرچه همه می دانيم که در آن ساختمان های ذهنی، ميخ آهنين فرو نمی رود، ولی باز هم بايد گفت. به احتمال آن که يک نفر اين ياوه ها را باور کند بايد نوشت. به باور من همه موظف هستند، فارغ از هر عقيده ای که اين ساختمان های ذهنی را برای ديگران توضيح بدهند. اين گروه مدتی در زندان بودند – زمان شاه – و از قرار همه ذهنشان دنبال بازجوها بود که چه می کنند. بعد هم که انقلاب شد، رفتند و بازجو شدند که کاری جز اين دوست نداشتند. و از جمله مشخصات بازجو همين است که متهم زندانی نه دسترسی به منبع دارد و نه سئوال می تواند کرد، هر چه بازجو بگويد ناگزيرست از سکوت. حالا عادت شده و اين ها مردم را هم چنين فکر کرده اند. اما چنين نيست. مردم سبک سنگين می کنند. سخن آقای خاتمی، نوشته محمد قوچانی و البته که نوشته ايشان را هم. اين کاری است که دعوت می کنم همه انجام دهيم.

مسئله يهود مسئله ما نيست

محمد قوچانى

واقعيت و كميت «هولوكاست» مدتى است به همت شخص رئيس جمهور به موضوع سياست خارجى جمهورى اسلامى تبديل شده است. نه تنها توجه جهان غرب به اين موضوع و استفاده از آن براى حمله به ايران بلكه تاكيد شخص محمود احمدى نژاد و تكرار انكار هولوكاست نشان مى دهد آنچه از آن سخن مى رود نه يك موج خبرى يا خطاى ژورناليستى كه يك استراتژى دوجانبه است: از يك سو محمود احمدى نژاد گمان مى كند بايد با اتخاذ يك استراتژى پيش دستانه تمركز جهان را از «مسئله ايران» به «مسئله اسرائيل» تغيير دهد و از سوى ديگر جهان غرب گمان مى كند با توسعه خودخواسته مسئله ايران از جانب رئيس جمهورش مى تواند همچنان مسئله ايران را در صدر اخبار پرالتهاب جهان سياست نگه دارد. بدين ترتيب يك بازى دوجانبه در جريان است كه ظاهراً طرفين بازى به خوبى در جريان اهداف آن قرار دارند. اما سئوال اصلى در اينجا است كه بازى به نفع چه كسى پايان مى يابد؟
مى دانيم كه «مسئله يهود» هرگز مسئله ايران يا اسلام نبوده است. مسئله يهود به معنايى كه در جهان مدرن مطرح است در حقيقت يك مسئله «مسيحى / اروپايى» است. «مسئله يهود» به معنايى كه در اين مقاله آمده اسم خاص يك بحران سياسى و اجتماعى در اروپاست كه كارل ماركس در رساله خود: «درباره مسئله يهود» به آن پرداخته است. نسبت مسيحيت با يهوديت همچون نسبت بهائيت و اسلام (شيعى) است نه از جهت صدق و كذب (كه كذب و دروغين بودن سران فرقه بهائيت روشن و صدق و راستين بودن حضرت مسيح آشكار است) بلكه از جهت وعده و وعيدى كه در آئين موسى(ع) نسبت به ظهور مسيح داده شده و يهوديان معتقدند عيسى(ع) آن مسيح موعود نيست. همچون انتظارى كه در مذهب شيعه وجود دارد و شيعيان معتقدند افرادى مانند باب و بها آن موعود نيستند. از اين نظر اعلان آغاز مسيحيت اعلان خاتمه يهوديت هم هست.از اين رو ابتدا يهوديان در حق مسيحيان و سپس مسيحيان در حق يهوديان از هيچ ستيزى كوتاهى نكردند و چون يهوديان در اقليت قرار گرفتند مسئله يهود با مسئله اى بزرگتر به نام مسئله اقليت ها در جهان مدرن پيوند خورد و به بابى در فلسفه سياسى مدرنيته و نظريه دموكراسى تبديل شد كه براساس مفهوم حكومت اكثريت طراحى شده بود. درواقع دفاع از حقوق يهوديان در جهان غرب به دفاع از حقوق اقليت ها تبديل شده و به همين دليل دموكراسى از حكومت اكثريت به حكومت حامى حقوق اقليت در عين حاكميت اكثريت بدل شده است. برخى تحولات در غرب مدرن مانند محاكمه دريفوس در فرانسه (يهودى بى گناه محاكمه شده) كه خاستگاه جنبش روشنفكرى مدرن شد نيز اين تصوير را كامل تر مى كند تا بدانجا كه همچون مسئله زنان و مسئله سياهان، مسئله يهوديان نيز در غرب از حق «تبعيض مثبت» برخوردار مى شود. يعنى غربيان براى جبران يهودستيزى تاريخى خود (دادگاه هاى تفتيش عقايد و انكيزاسيون، يهودستيزى در آلمان و روسيه و اتريش) امتيازاتى به يهوديان مى دهند تا عقب افتادگى تاريخى آنان را از حقوق خود جبران كنند. حمايت از اسرائيل و نيز تقديس هولوكاست در چنين فرهنگ و تاريخ يهودستيزانه اى است كه معنا مى دهد. حتى اگر در پناه آن مبانى ليبرالى تمدن غربى در فلسطين يا به هنگام محاكمه منكرين هولوكاست نقض شود.
اما در جهان اسلام به خصوص ايران اسلامى «مسئله يهود» هرگز وجود نداشته است. مى دانيم كه از كوروش بنيانگذار امپراتورى ايران در كتاب مقدس يهوديان به عنوان يكى از مسيحان خداوند نام برده شده است.
استر ملكه ايران، يهودى و ايرانيان نجات بخش اورشليم در برابر ستمكارى مشركان و كافران بودند و ساكنان اسرائيل باستان همواره از سوى روميان (نياى غربيان مسيحى) به عنوان جاسوسان ايران تحت تعقيب قرار مى گرفتند و تركيب جمعيتى آنان به همين دليل توسط امپراتورى روم تغيير كرد. در صدر اسلام نيز با وجود حيله گرى يهوديان آن عصر، تمدن اسلامى با تساهل و تسامح قوم يهود را در دولت هاى اسلامى تحمل مى كرد و از حقوق شهروندان يهود و علم علماى يهود استفاده مى كرد و در نبردهاى صليبى نيز گرچه بيت المقدس را از چنگال مسيحيان تحريك شده توسط پاپ به در آورد اما آن را به مكانى امن براى يهوديان و مسلمانان و مسيحيان تبديل كرد.
شباهت ميان اسلام و يهود در شريعت و نسبت دين و دولت (هر دو دين طرفدار تاسيس دولت دينى هستند) و تفاوت مشترك آنها با مسيحيت (كه مبدع سكولاريسم است) نيز مزيد بر علت شد و در تمام ايام يهودستيزى غرب مسيحى، تمدن اسلامى مسئله يهود را حل كرده بود. اكنون اما انكار جنايتى از سوى همين تمدن غربى مسيحى از سوى سران دولت هاى اسلامى خاورميانه معنايى جز اعلام وكالت ناخوانده از بدترين جناح هاى سياسى و فكرى غرب ندارد. تعبيه و جعل دولت اسرائيل در منطقه خاورميانه پروژه اى بود كه اروپا براى رهايى از عذاب وجدان تاريخى خود انجام داد و برخلاف ادعاى موجود درباره ارض مقدس در ابتدا قرار بود در مناطقى مانند آرژانتين يا اوگاندا اين دولت تاسيس شود. اما با تاسيس اسرائيل در خاورميانه و نزاع «عرب _ يهود» اختلاف «مسيحيت _ يهوديت» به اختلاف «اسلام _ يهود» تبديل شد. راه حل اين اختلاف پيچيده تر از آن است كه براى آن نسخه اى پيچيده شود اما عميق تر كردن اختلاف و گستراندن دامنه آن به تئورى هاى يهودستيزانه نه با ذات اسلام نسبتى دارد و نه به مصلحت مسلمين است. با ذات اسلام نسبتى ندارد چرا كه قرآن كريم بيش از همه اقوام درباره اولياى دين يهود سخن گفته و چهره واقعى آنان را تقديس كرده است و با مصلحت مسلمين نسبتى ندارد چرا كه ابعاد جنگى غيرقابل دوام و توفيق را به آنان تحميل مى كند. تجربه خط مقدم اين نبرد براى ما عبرت آموز است. جنبش حماس مبارزه خود را نه به مسئله يهود بلكه به مسئله اسرائيل آن هم نه اسرائيل باستان كه اسرائيل مدرن كه خشن و متجاوز است محدود كرده و درباره مقوله اى به نام هولوكاست سكوت پيشه كرده و آن را به مورخان و محققان واگذار كرده است. در واقع فلسطينى ها به خوبى دريافته اند كه نبايد پاسخگوى اقدامات ديگران باشند. فاشيسم و نازيسم واكنشى در برابر ليبراليسم و سوسياليسم بودند كه هيچ كدام ربطى به تكامل تاريخى، طبقات اجتماعى و ايدئولوژ  ى  هاى سياسى خاورميانه ندارند. پس چرا ما بايد توجيه گر جنايات هيتلر باشيم حتى اگر در كيفيت و كميت هولوكاست (يهودستيزى سازماندهى شده) از سوى برخى مورخان و محققان ترديد وجود داشته باشد؟ نزاع بر سر انرژى هسته اى، مفهوم حقوق بشر، انتخابات آزاد و نزاع جناح هاى سياسى براى كشورى چون ايران كافى نيست تا جبهه اى جديد عليه جمهورى اسلامى بگشاييم؟ بنا به كدام سند تاريخى روايت منكران هولوكاست را به روايت مويدان آن ترجيح مى دهيم؟ گرچه نابردبارى غرب در نقد هولوكاست شايسته سرزنش است (و درك تلاش آنان براى جبران يهودستيزى لازم است) اما جاى اين سئوال جدى وجود دارد كه چرا تاكنون هيچ يك از علماى شيعه از مراجع تقليد تا رهبران انقلاب و ديگر رجال دينى ما سخنى از انكار هولوكاست نگفته  اند و اگر برخى روحانيان معتقد به جمهورى اسلامى (مانند سيدمحمد خاتمى) بدون اثبات يا انكار هولوكاست از يهودستيزى انتقاد كنند بايد آشفته شويم و از آنان بخواهيم به استناد شايعات و مقالات افشاگرايانه اى كه از قول شاهدان فرضى منتشر مى شود به صف منكران هولوكاست بپيوندند؟ در سال هاى اخير برخى بدعت گذاران كوشيده اند بر تعداد اصول دين و مذهب بيفزايند. اينك اين نگرانى وجود دارد كه انكار هولوكاست هم به يكى از اصول مذهب سياسى اين بدعت  گذاران افزوده شود.
نتيجه بازى شكننده اى كه محمود احمدى نژاد با انكار هولوكاست آغاز كرده از هم اكنون روشن است. توپى كه قصد داشتيم به زمين حريف بيندازيم به زمين ما بازگشته است. اروپايى هايى كه با جعل اسرائيل در خاورميانه كوشيدند نزاع «مسيحيت/ يهوديت» را به نزاع «اسلام/ يهوديت» تبديل كنند دوباره  ما را در بازى ديگرى كه خود آغازگر آن بوده ايم گرفتار كرده اند. ما مى خواهيم مسئله اى را حل كنيم كه مسئله ما نيست و گره اى را از تاريخ باز كنيم كه بر قباى ما آويخته نشده است. مسئله يهود مسئله ما نيست. چه نيكو گفت آن سياستمدار فلسطينى كه پيشنهاد كرد بيش از آنكه به فكر حذف اسرائيل باشيد در پى تاسيس دولت فلسطين باشيد. آنگاه مى توانيم حل مسئله يهود را به صاحبان اصلى آن بسپاريم و به اين قول الهى عمل كنيم كه «ان تودوا الامانات الى اهلها»!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/26 توسط مجید |

 

دو روز پيش خبرگزاری مهر خبری داشت با اين شروع "ايران و عراق از نظر اكثريت مسلمانان شيعه وجه اشتراك دارند و از روابط فرهنگي و تاريخي بسيار عميق برخوردارند" و یکی از روزنامه ها هم به شوق آمده و همين را در صفحه اول آورده و تیتر بزرگ زده بود. شرح خبر اين بود

"پل اينگرام از شوراي اطلاعات امنيت آمريكا- انگليس، مي گويد: ايران با عراق روابطي دارد كه تاكنون اين گونه ساماندهي نشده اند. مبارزان مستقر در عراق بيشتر آموزش هاي خود را از ايران فرا گرفته اند و تاكنون هيچ دستوري دريافت نكرده اند. وي گفت در صورت هر گونه حمله از جانب غرب (به ايران) مي توان انتظار داشت سازمان هاي شبه نظامي كه عميقا در نيروهاي امنيتي عراق نفوذ كرده اند، از تهران دستورات لازم را دريافت خواهند كرد.

کيهان به دنبال اين خبر افزوده است "ديعه رشوان تحليلگر مسايل سياسي در قاهره نيز مي گويد: ايدئولوژي «شيطان بزرگ» شايد غيرفعال شده باشد اما كاملا ناپديد نشده است. اگر حمله اي رخ دهد، اين ايدئولوژي احيا خواهد شد. شيعيان عراق اين مساله را ساده نخواهند انگاشت. آنها بي تفاوت نخواهند نشست و صرفا تماشاگر نخواهند بود.ارتش مهدي، وابسته به مقتدا صدر، روحاني شيعه ضدآمريكايي و سپاه بدر، شاخه نظامي مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق، هر دو با ايران روابط چشمگير دارند.

اين که پل اينگرام و آقای رشوان عينا همين ها را گفته اند يا نه، به بررسی بيش تر نياز دارد ولی با فرض اين که نقل و ترجمه درست بوده باشد – که معمولا چنين نيست و حب و نظر مترجم و روزنامه در متن خبرها دخالت می کند و گاه آن ها را بر ضد منظور گوينده بدل می سازد – بايد گفت علت بيان اين سخن ها توسط پل اينگرام معلوم است و دريافتش مشکل نيست و مخاطبش نيز نامعلوم نيست؛ اما اين که چنين خبرهائی در بين خبرهای گزينشی روزنامه ای تندرو در کشور منعکس و بزرگ می شود جای سئوال دارد.

نکته اول: لابد کسی نبايد بپرسد هفتاد ميليون شيعه ايرانی، وقت حمله نيروهای تحت رهبری آمريکا به عراق چه کردند که حالا از پنج شش ميليون شيعي عراقی انتظار دارند، آن هم کسانی که خود گرفتار هزار ماجرايند و هنوز پيازشان در قدرت کونه نبسته است. لابد جواب اين خواهد بود که پس آن همه مقاله ها که نوشتيم و آن غيرت فروشی ها که کرديم چه بود. اين همه پيش بينی و گمانه زنی درباره به دام افتادن آمريکا در باتلاق عراق و آن همه دعا برای به زمين خوردنشان. تازه يادمان باشد که شيعيان ايرانی در زمان حمله نظامی آمريکا به عراق، ربع قرنی بود که حکومت را در دست داشتند و کليد چاه های نفت را و تجهيزات فراوان و دستشان هم زير ساتور نيروهای اشغالگر نبود. هيچ يک از اين ها برای شيعيان عراق امروز متصور نيست.

نکته دوم. اين سخن چندی پيش از زبان مقتدا صدر در تهران هم شنيده شد که آمريکا در صورت حمله به ايران با ما روبروست. حزب الله لبنان هم همين را گفتند البته بعد معاونشان تکذيب کرد و گفت ما در مجادلات منطقه دخالت نمی کنیم.

نکته سوم. نفوذ جمهوری اسلامی در سازمان های امنيتی تازه تاسيس عراق – که از قضا بعض مقامات سنی و سفير آمريکا در عراق هم به آن اصرار دارند و ايران و دولت عراق تکذيبش می کنند – آیا درست است. چرا که اگر نبود يا کيهان اين سخن را نقل نمی کرد و يا مانند هميشه به گوينده هزار لعن و نفرين می فرستاد. اينگرام با گفتن اين سخن قصد دارد هشدار دهد که آن نفوذ برای چه روزی ذخيره شده و به چه قصدی. همانند تلويزيون العربيه که دو روز پيش همين را ادعا کرد تا انفجارها و عمليات تروريستی منجر به کشته شدن سربازان انگليسی را به ايران نسبت دهد. اما روزنامه تهرانی که معتقدست هيچ خبر را نبايد همين طوری و بی توضيح و روشنگری منتشر کرد، منظورش چيست.

نکته ديگر. نه آن همه غيرت فروشی در تهديد آمريکا و نه اين زبونی. با نقل و بزرگ نمائی اين خبر قصد داريم وانمود کنيم که ايران با هفتاد و پنج ميليون جمعيت، و ادعای ابرقدرتی منطقه و اين همه تجهيزات و توانائی ها، چنان است که آمريکا برای حمله به ما بايد از مقتدا صدر و المهدی بترسد. به زبان خودشان هيهات من الذله.

باید خطاب به روزنامه راديکال و خبرگزاری مهر گفت شما اين همه زحمت نکشيد و اين همه از قول اين و آن خبر جعل نکنيد. اصلا هيچ نگوئيد و دهان ببندید، آمريکا خود به عقل و اطلاعاتی که دارد به مراتب بيش از اين ها نگران حمله به ايران است که از کسانی بهراسد که ميزان کارآمديشان را در عراق ديده است. آمريکائی ها خود می دانند که حمله نظامی به ايران چقدر پرهزينه است و به هزار زبان انکارش می کنند. و اگر به همتی که نيروهای تندرو دارند روزی – که بر ما مباد – چنين خطائی هم از آمريکائيان سربزند، بی شک روزی خواهد بود که مطمئن شوند، دولت برسر کار با ناهماهنگی و بی درايتی که دارد چنان اوضاع را به هم ريخته و چنان مردم را ناراضی کرده، چنان مدافعان نظام را حذف و متزلزل کرده که میلی به دفاع از سرزمين در مردم نمانده است. که چنين حادثه ای هم در تاريخ ايران بی سابقه نيست. کافی است گزارش های شهريور بيست بخوانيد.

و آن "همت" که به طعنه گفتم اگر به کار آيد زمينه مهيای حمله نظامی آمريکا می شود همان است که هم اکنون بخش هائیش متحقق شده است. اگر آمريکا منتظر فرصتی برای حمله هست که به نظر من هست، آن فرصت انفجار نارضايتی هاست، و بی درايتی مسوولان در پاسخ گوئی و حل مسائل. منتظر گسترش اغتشاش های ناشی از نارضايتی و بی درايتی ست واشنگتن. آمريکائیان در همين مدت نه ماهه دريافته اند که دولت جديد جز توزيع درآمد حاصل از فروش نفت هيچ کاری برای مردم نمی تواند، و پاشنه آشيلش هم همين است که هرگاه صادرات نفت و واردات همه چيز، اندکی متزلزل شود، فرش از زير پای کسانی که جز همين هيچ برنامه ندارند کشيده خواهد شد. آمريکا اگر هيچ اطلاعات نداشت هم اينک می داند که اين دولتمردان هم پاسخی برای مطالبات مردم ندارند و هم روز بر روز بر مطالبات آن ها می افزايند، روز به روز با تبليغات منفی درباره مديران پيش از خود به مردم تلقين می کنند که اين نظام کارآمدی ندارد، کار صد دشمن می کنند چرا که دولتمردان گذشته را همه دزد کرده اند و فاسد و وابسته به بيگانه. آمريکا می داند که اين دولتمردان در مقابل مردم يک سياست بيش تر ندارند و حد اعلای خردورزی و سياست دانی شان اين است که در کلام مبالغه و در عمل سخت گيری وزور گوئی کنند. در کلام مردم آذربايجان صاحب مملکتند اما در عمل هر وقت گامی برداشتند سرکوب می شوند و متهم به وابستگی به بيگانه. همين روش با کارگران، با دانشجويان، با زنان، با جوانان. آمريکا خوب می داند که در چنين وضعيتی هر بحران کوچک فی نفسه قابليت بزرگ شدن دارد. و اين خيل عظيم طلبکاران که برای تبليغات و خريد رای تحريک هم شده اند به زودی زود چون در سفره و سبد خريد و در جيب خود چيزی نمی بينند نزده خواهند رقصيد، چه رسد که سازی هم در گوششان نواخته شود.

آمريکا منتظر آنست که حکومت ايران بر سر هر جاده و خيابان، بر ورودی هر دانشگاه و هم محل تجمع و گذر مردم، هر اجتماع حتی به قصد شادمانی برای پيروزی تيم ملی شان، ماموران بگمارد. بی تعارف پلیس درمانی پيشه کند، فرهنگی مردمان را اگر نه در زندان نگه دارد، در داخل کشور محصور کند. همان کسان که هر حضورشان در صحنه های جهانی ترغيب کننده روشنفکران جهان است برای مخالفت با حمله به ايران. آمريکا اگر منتظرست که هست، در انتظارست که بسته بودن فضای اطلاع رسانی در کشور، مردم را بيش از اين گوش و چشم دوخته به رسانه های دور کند. تا دست کم آن که از زير تبليغات مدام حکومت بيرون روند.

به نظرم يک نکته ديگر هم هست که غيرت فروشان از آن غافلند. آمريکا – يا هر قدرت ديگری - اگر به حمله به ايران تحريک شود و منفعت خود در اين کار ببيند، الزامی نيست که مانند عراق و افغانستان برای ساختن ساختارها و زيربنايش چنان شتاب کند که خود وارد صحنه شود. بلکه احتمال بيش تر آن است که آمريکا به هر طريق به ويرانی شاکله های نظم و حکومت بسنده کند و کار را بگذارد به عهده تضادها، خشونت ها، تندروی های داخلی. و در چنين زمانی است که حضور ارتش مهدی و مقتدا صدر در آن جهنم نه که خلاف راي جنگ طلبان آمريکائی نخواهد بود که بايد گمان داشت که از جمله عوامل مشوقشان هم به حساب آيد. چه بهتر که همه مساله سازان جهان بيايند و در اين کوچه با هم دعوا کنند. همان نقشی که در اوايل اين سده محله درخونگاه تهران داشت.

ظاهرا اين همه از تصور تندروهای ايرانی به دورست. و آن قدر گفته اند که حمله به ايران نفت را به صد دلار می رساند که خود هم باور کرده اند که اين حتما رخ می دهد و اگر رخ داد حتما به زيان آمريکاست. اين گروه از بندگان خدا ظاهرا نه خود را مجبور می بينند که به عواقب و ملزومات نظريه پردازی هايشان فکر کنند و نه خوانندگان خود را چنين می خواهند.

مثال. روز یکشنبه کيهان در سرمقاله ای همه شوق آميز و کودکانه نوشته بود ديديد که در عراق برای وزير خارجه ايران چه کردند ، قالی قرمز پهن کردند، وزيران و نمايندگان مجلس به ديدار آمدند و مهم تر اين که لباس عربی پوشيدند و همه آن کاری که لابد برای هيچ وزير ديگری نمی کنند. در گزارش مبالغه آميز کيهان که روز بعد هم تکرار شد نويسنده از شدت شوق به خيالپردازی رسيده بود که بزودی عراق با ونزوئلا و الجزاير و ديگران سياست نفتی مشترک در پيش می گيرند و چها که نمی کنند.

لابد فرض نويسنده اين بود که هيچ کس با خواندن اين نوشته خيال انگيز سئوال نمی کند که اگر اشغال نظامی کشوری توسط آمريکا نتيجه اش اين باشد که می گوئید پس اولا به نفع مردم عراق بوده است و در ثانی آن هائی که در مقابل اين اشغالگران دست به کاری می زنند واقعا و حقيقتا تروريست و بدخواه اسلامند. پس لابد بوش همان فرشته ای است که خود می پندارد و ماموريت خدائی دارد چرا که اگر حکومتی از آن سوی دنيا لشکر آورد که ديکتاتوری خونخوار را به بند کشد، امنيت برقرار شود، انتخاباتی برگزار شود بی نظارت استصوابی و دخالت ديگران و اکثريت به حق خود که همواره از آن محروم بودند برسند، کار و کاسبی به راه افتد. و بعد هم چنان تسامح و بزرگواری داشت که تماشاگر باشد تا دولت عراق که در اثر دو هزار کشته آمريکا برسرکار آمده ، با دشمنان آمريکا اتحاد اقتصادی درست کند، واقعا جايزه صلح نوبل کمتر تشويقی است که می توان در حق بوش روا داشت.

نويسنده با تصويری که ارائه داده بايد به سئوال مقدر خوانندگان پاسخ دهد، و چاره ای جز قبول آن چه که نوشته شد ندارد. البته يک راه ديگر هم هست و همانی است که برخی از سنی ها و بعثيون ضدعجم تبليغ می کنند. آن ها معتقدند که حکومت ايران – همه آن چه می نمايد نيست و در نهايت - زمينه ساز دخالت نظامی آمريکا و بدبختی مردم عراق بوده و حالا نيز از طريق دست نشاندگان خود جاده تسلط کامل آمريکا و متحدانش را هموار می کند.

اما در عالم واقع هيچ کدام از اين ها نیست. فقط و فقط چنين است که کسانی با کمتر اطلاعی از دنيا و مافیها، تنها کاری که بلدند ترويج بی فکری و خيال پروری است. ارتقا فرهنگ سهل گيری که هرگز نپرسد و به ملزومات سخن فکر نکند. بلکه بشنود و بپذيرد و هفته بعد هم نقيصش را بشنود و بخواند و باز هم بپذيرد. امروز هر نوع سخن درباره مذاکره با آمريکا را خلاف مصالح اسلام و نظام بداند و اگر کسی گفت وی را مستحق اعدام بخواند. فردا التماس برای گفتگو را عين خردورزی و عقل و درايت بگيرد و هر کس را که مخالفت کرد، دشمن به حساب آورد. امروز دست دادن آقای کروبی در حال گذر با منتخبان مردم آمريکا عملی خلاف باشد که از پيروان خط امام بعيدست و شايسته عذرخواهی از ملت ايران، اما فردايش مغازله با راس دستگاه حکومتی شيطان بزرگ هم عين جسارت و ابتکارعمل.

آن چه در همه اين اغراق گوئی ها و آسمان و ريسمان ها درج است، تربيت خوانندگانی با اين مشخصات است که نپرسد. تامل نکند. تطبيق ندهد. مقايسه نکند. فقط بگو مرگ بر آمريکا.

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/25 توسط مجید |

 

هنوز جمهوری اسلامی به سالی نرسيده بود که شنيده شد آيت الله گلپايگانی که مسن ترين مرجع تقليد وقت و مورد احترام مراجع و از جمله بنيان گذار جمهوری اسلامی بودند در ملاقات مراجع ثلاثه قم با رهبر جمهوری اسلامی، نگرانی خود را از حضور روحانيت در مقام های اجرائی ابراز داشتند. اصولا از ايشان به دفعات شنيده شده بود که حکومت فانی است و سرنوشت مذهب ما نبايد چنان بدان گره بخورد که از حکومت آسيبی نصيب مذهب و کيان روحانيت شود.

اين هر دو موضوع از جمله دغدغه های مراجع زمان بود. اول بار حذر، با طرحی که حسن آيت در گوش علما خواند و بعدا به ولايت فقيه تغيير شکل داد، شکسته شد. در آن زمان اول کار بود و اين امر گريزناپذير به نظر آمد. اما قطعی بود که کار به همين جا ختم می شود، چنان که تا سخن از قضا و عدالتخانه پيش آمد باز استدلال اين بود که روحانيت برای اجرای عدالت متعالی اسلام ناگزير به حضور در راس اين دستگاه خواهد بود. رياست شورای عالی قضائی به آيت الله بهشتی سپرده شد. اما آقای خمينی همچنان بر سر منع روحانيون به شرکت در مقام های اجرائی ماند و ناموفق ماندن رييس جمهور اول هم تغييری در اين نظر نداد. تا سه سال بعد با ترور محمدعلی رجائی [ رييس جمهور دوم] اين پرهيزهم بلاموضوع شد.
سال ها بعد با ورود جدی روحانيت به صحنه دولت و حکمرانی ديگر اموری مانند پيشنهاد آقای هاشمی رفسنجانی در بررسی قانون تاسيس وزارت اطلاعات طبيعی بود و کسی را متعجب نکرد. به پيشنهاد وی يکی از شروط وزير اطلاعات ، مجتهد بودن ذکر شد. استدلال اين بود که گاه در عمل تصميم هائی لازم می آيد که اگر صادرکننده مجتهد نباشد، مشکلاتی رخ خواهد داد. اتفاقا آن تصميم ها لازم آمد و بسيار هم، و به پای روحانيت هم نوشته شد. چنان که امروز آقای علی فلاحيان تنها روحانی مسلمان است که حکمی در دادگاهی بين المللی دارد. با پيشنهاد آقای هاشمی وزارت اطلاعات هم منحصر شد در روحانيون. انحصار رياست مجلس به روحانيون هم [ با برگزيدن هاشمی و کروبی و ناطق نوری] در عمل اتفاق افتاد.
و باری داستان رفت تا جائی که امروز می دانيم و بعد از ربع قرن، تازه رييس مجلسی و رييس جمهوری غيرمعمم ظاهر شده است. و از سوی ديگر حضور روحانيت چنان قطعی و مسلم شده که گرفتن سمت های دولتی يکی از انگيزه های ورود به مدرسه های علميه است – چنان که در ازمنه قديم دانشکده های حقوق سياسی رجل ساز بودند.
اگر از همان اول کار حضور روحانيت در راس امور اجرائی از نظر گروه های سياسی و هواداران مردم سالاری، به نوعی خلاف موازين دموکراسی تلقی می شد، اما نگرانی مراجع تقليد بزرگ از اين دست نبود. آن ها نگران بودند که اين خاصه خرجی، در نهايت نه به سود روحانيت باشد بلکه آنان را از بلندجايگاه به زير آورد، اختلاف های سياسی در ميانشان راه بگيرد و خلاصه پايشان را بر زمين بگذارد. کاريکاتورهايشان را رايج کند، استيضاح از آنان را طبيعی قرار دهد و از منبر – که مقام ديالوگ نيست بلکه معلم وار جايگاهی مونولوگ دارد که از آن بالا گفته می شود بی لزومی به شنيدن و پاسخ گفتن – به کف مجلس برساند. از سوئی روحانيون بزرگ و موجه نگران بودند در جدل ها و چالش های سياسی و اجرائی احتمال فساد هم هست و هميشه تصميم هائی که لازم می آيد موافق با شرع نيست، با حضور روحانيون همه اين ها به پای روحانيت و مذهب نوشته می شود. درست است که آقای خمينی يکی از مهم ترين گره های جمهوری اسلامی و شورای نگهبانش را با تدبير مجمع تشخيص مصلحت نظام گشود، اما مشکل دوم که عبارت باشد از زمينی کردن روحانيت . برهنه کردن آن ها در مقابل آفتاب تموز توقعات مردم باقی ماند.
در مقابل همه اين نگرانی ها، روحانيون سياسی که نظر به حکومت داشتند – شاگردان آقای خمينی – با چند شعار بازی را بردند. اول همان داستان "نگذاريد مشروطه تکرار شود" که در اين سال ها آيت الله مهدوی کنی مبلغ آن شده است. خلاصه اين که می گويند مشروطيت با مجاهدت علما به پيروزی رسيد اما همين که آن ها صحنه را ترک کردند کار به مجتهدکشی کشيد و آخر سر هم رضاشاه از کار درآمد. بنا به اين استدلال اگر روحانيون بعد از مشروطيت در مقام های حکومتی می ماندند نه قانون و عدالت – دستاورد مشروطيت – هبا می شد و نه ديکتاتوری باز توليد می شد.
اين صورت مساله چقدر از نظر تاريخی اشکال دارد بماند، اما به هر حال دغدعه و بهانه ای بود که اول بار همان نوروز سال 58 در مجلس ختم آقای مطهری در فيضه قم توسط هاشمی رفسنجانی بيان شد که مژده داد که روحانيت اين دفعه صحنه را ترک نمی کند، و تشکيل حزب جمهوری اسلامی را بر همين اساس اعلام داشت. وی به تاکيد گفت می مانيم و خوب هم می مانيم. چون اين سخن در حضور رهبر انقلاب بيان می شد نشانه تائيد آقای خمينی هم بود و فرمان حرکت.
اما روی ديگر سکه خيلی زود و زمانی آشکار شد که يک مرجع – حاج آقا حسن طباطبائی قمی، از خانواده ای معتبر و از پانزده خرداد سال 42 در حبس خانگی، تنها مرجعی که در خرداد 42 با آقای خمينی هم سرنوشت شد - حکومت را نقد کرد و از بهشت بيرون شد. شيخ صادق خلخالی به زبانی تند از وی و پسرانش سخن گفت، که سخن گفتن با اين زبان درباره مراجع معمول نبود. قبل از آن اسدالله علم تنها رجلی بود که در زمان رياست دولتش در خرداد سال 42 جراتی کرده و به چنين زبانی از مراجع سخن گفته بود.

به يادمان باشد که بنا به روايتی، انقلاب ضدسلطنتی با انتشار نامه معروف به رشيدی مطلق و توهين به يک مرجع – آيت الله خمينی - شروع شد. اما با وجود جمهوری اسلامی مضون همان نامه و حتی بدتر از آن در مورد حاج آقا حسن و بعد هم آيت الله شريعتمداری – يکی از ستون های ثلاثه قم در جريان انقلاب – در مجامع عنوان گرديد و در روزنامه ها نوشته شد، بماند از نوشته های پراکنده درباره آيت الله سيد صادق روحانی. باری اين اولين هزينه تاسيس حکومت دينی از جيب روحانيت پرداخت شد، تا جائی که ديگر ريختن به خانه علما و شعارهای تند عليه آنان، امری رايج شد که در دوران سلطنت – جز همان يک بار نامه رشيدی مطلق رخ نداده بود. چه رسد به رايج شدن حبس خانگي مراجع که باز جز در مورد آيت الله طباطبائی قمی در گذشته رخ نداده بود.

کوتاه زمانی بعد از همان جلسات چهار نفره [ آيت الله شريعتمداری] مخاطب انتقادهای تند قرار گرفت و بعد که در آخرين پيام تلويزيونی که فرستاد چنان وحشت زده بود که "بسم الله" از ياد برد، گفته می شد اولين ضبط آن برنامه بدون عمامه بوده است و با دخالت آيت الله گلپايگانی دوباره ضبط شده . آن مرجع سالخورده نگران تکرار اين وقايع [عمامه برداری] بود و به آقا احمد پيام کرد اين کار را باب نکنيد. اما بعد ها برای استقرار جمهوری اسلامی، روحانيت از گردنه های سخت تر گذشت که در مسير آن به رای دادگاه ويژه روحانيت که برای پالودن روحانيت تاسيس شده بود دست کم سه روحانی [دکتر مشکور، عبدالرضا حجازی و دکتر مقصودی] هر کدام به اتهامی اعدام شدند. اما عده بيشتری، از جمله آيت الله آذری قمی [ اولين دادستان انقلاب، بنيادگذار بنياد و روزنامه رسالت و دبير جامعه مدرسين حوزه علميه قم]؛ آيت الله شيرازی، آيت الله روحانی و آيت الله منتظری به حبس خانگی درآمدند و بعضی در همان مقام درگذشتند. آقای منتظری قبلا رييس اولين مجلس تدوين قانون اساسی و امام جمعه تهران و نايب رهبری بود بعد از کنارگذاشته شدن از مقام خود " شيخ ساده لوح" لقب گرفت. شيخ صادق خلخالی که تعرض به اولين مرجع را آغازگر بود پيش از مرگ از آقای منتظری طلب بخشايش کرد در حالی که خود کمابيش به همان سرنوشت مبتلا شده بود.

در آن سال ها همه هزينه ای را که روحانيت می پرداخت تا جمهوری اسلامی استقرار گيرد در هياهوی جنگ و سکوت حاکم بر اطلاع رسانی کشور مدفون می ماند و بعضی هم با گفتن نظام عقد اخوت با کسی نبسته روايت ها را توجيه می کردند. اما جنگ که پايان گرفت. يکی از همان کسان که علمدار حضور روحانيت در حکومت بود – هاشمی رفسنجانی – با مسووليت مضاعفی که در بازنگری قانون اساسی به رياست جمهور داده شد، در آن مقام نشست و در برایر امواج توفعات جامعه جنگ زده قرار گرفت.
آقای هاشمی که در عين حال رييس انتخابی آيت الله خمينی برای مجمع تشخيص مصلحت هم بود، به تعبيری چوئن لای ايران، از همان زمان تا امروز که يکی از همکسوت هايش ابا ندارد که وی را نماينده فساد و دولتش را آغازگر فساد و غرب زدگی بخواند و ناسزاگوئی به او عام ترين ماجراهاست، ديگر لحظه ای آرام و مصون نبوده است، شعار مخالف هاشمی دشمن پيامبرست تنها دو سه ماهی گارگشا بود. از آن پس وی مخاطب لطيفه ها و مضمون ها، شايعات و توهم سازی ها شد. "اکبر شاه" کوچک ترين اين مطايبات بود و حضور دادن فرزندان و بستگانش در همه مفاسد عام ترين آن ها.
خيابانی شدن بدگوئی از هاشمی ابتدا از محاکمه غلامحسين کرباسچی شهردار پرآوازه تهران و دبير کل حزب کارگزاران سازندگی [از ترکيب جمعی از وزيران و مقامات کليدی کابينه هاشمی ] از تلويزيون پخش می شد همان حادثه ای که ميليون ها تن را پای صفحات سيمای جمهوری اسلامی نشانده بود. در آن جا قاضی و رييس دادگاه آقای محسنی اژه ای بود. در آن زمان روزنامه نگاری با اشاره به سابقه طلبگی کرباسچی گفت برای نخستين بار طلبه ای مجتهدی را محاکمه کرد. اشاره کنايه آميز اين سخن به حمايت افکارعمومی از فردی است که محاکمه می شد. شايد از همين رو اين آخرين محاکمه ای بود که جريان آن زنده از سيمای جمهوری اسلامی پخش شد. بعد از آن مردم خواندند و نديديد که دادگاه ويژه روحانيت عبدالله نوری از اعضای دفتر آيت الله خمينی و نماينده وی در سپاه پاسداران و هشت سال وزير کشور و رييس شورای امنيت کشور را محاکمه می کرد. همان دادگاهی که چندی بعد موسوی خوئینی ها سرپرست دانشجويان پيروخط امام و عملا اداره کننده جريان گروگان گيری و نماينده رهبری در صدا و سيما و دادستان کل کشور را محاکمه کرد. آقای نوری که قبلا در نماز جمعه مورد تعرض حزب الهی ها به پايداری سردار نقدی قرار گرفته بود، به اين ترتيب شوکران اصلاحات را خود نوشید. چنان که آيت الله منتظری سعی کرد در انتشار خاطرات خود، به نوعی از نقشی که در تدوين قانون اساسی اول به عهده داشت، اعتذار بجويد. گرچه در آن کتاب ذکری از نقش حسن آيت و چگونگی قانع شدن آيت الله، در ميانه کار تدوين قانون اساسی جمهوری اسلامی، به اصل ولايت فقيه نشده است.

شکستن آن حجاب و حيائی که جامعه در برابر روحانيت داشت – و اين امری است که در اديان ديگر هم معمول است – و آن ها را از نظر پروتکل در صف اول تشريفاتی جوامع سکولار هم قرار می دهد - از زمانی طبيعی و عادی تلقی گرديد که روحانيت وارد ميدان اجرائيات شد. اين قابل پيش بينی بود اما نکته بديع اين که اين حريم شکنی توسط جناحی آغاز شد و ادامه يافت که خود را پاسدار آن حريم و بازوی اجرائی روحانيت معرفی کرد و می کند. جناح راست همه جا بر اسلام خواهی و متابعت از روحانيت تاکيد گذاشت تا پايان رياست جمهوری هاشمی، زمانی که دولت [ بخوان کليد چاه های نفت و رمز گاوصندوق ذخاير کشور] در دسترس اين جناح قرار گرفت. سال 76 اتفاقی که جناح راست گمان داشت تا آن زمان آقای احمد خمينی مانعش بوده، در نبود آن پدر و پسر داشت رخ می داد. جناح راست قوه قضاييه را داشت، مجلس را هم با کارگذاشتن مانعی به اسم نظارت استصوابی شورای نگهبان که راه گروه های رقيب را می بست در اختيار می ديد، مانده بود دولت.
اول بار اين جا بود که جناح راست بی تابی گرفت و نشان داد که نه تنها متابعت از روحانيت ندارد بلکه خود را در جايگاه انتخاب می بيند. بر سر جانشينی هاشمی رفسنجانی اين جناح بی طاقت شد و دامن از دست داد. اين ناسازگاری را با هاشمی شروع کردند، و با محمد خاتمی به اوج رساندند. با عبدالله نوری بی تعارف شدند. تا امروز که نسل نوئی که از آستين اين جناح به درآمده، راست و حسينی ايستاده است برای تصفيه روحانيت و خود را امام زمانی و انتخاب خود را انقلاب دوم و مهم تر از انقلاب اول می داند و سخن های بديع می گويد.
همه چالش ها جناح راست با روحانيت در محدوده دادگاه و با زبان قانون نبود. چنان که وقتی مهدی نصيری طلبه ای که به مديريت روزنامه کيهان رسيده بود رييس جمهور وقت[آقای خامنه ای] را "رفوزه کلاس ولايت" نوشت، یا وقتی که سعيد امامی در شرح فعاليت های اطلاعات و امنيتی و مخالف کشی خود در مقام قائم مقام وزارت اطلاعات سخن می گفت و جا در جا از ملاقات های خصوصی خود با آيت الله جوادی آملی گفت، يعنی که افعالش همه به مهر روحانيت ممهورست. اين نوار بعد از افشای خودکشی سعيد امامی و دست داشتن وی در بدکاری ها و آدم کشی ها منتشر شد، همان زمان که گفته می شد قتل های زنجيره ای به اذن و حکم سه مجتهد صورت گرفته است. در اين زمان مدت ها بود که در گفته ها و شنيده ها همه امور به حساب روحانيون نوشته می شد. از افزايش بيکاری تا کمبود مسکن و ازدياد جرم و جنايت و فحشا در کشور.
نسل دوم جناح راست [نومحافظه کاران] که امروز به دولت رسيده اند با شناخت همين عقيده بود که خود را کشاندند، سخنی که اکبر گنجی گفت و جوابی که شنيد توسط جناح کاملا مخالف وی ترجمه شد و مبنای برنامه ريزی ها قرار گرفت. احمدی نژاد از همان روز اول انتصاب به شهرداری عليه قدرت روحانيون قيام کرد، او نه روشنفکر بود مانند گنجی و نه دغدعه آزادی ها را داشت مانند وی، هدفش چيز ديگری بود از گنجنامه ای که از جيب گنجی برون افتاده بود استفاده برد. اين که نسل دوم در برابر يک روحانی [ گرچه هاشمی رفسنجانی] قرار گرفتند، حاصل همان کاری بود که اول بار آقای هاشمی در مدرسه فيضيه مژده اش را داد که روحانيت قصد رفتن به حوزه ندارد. بی هوده آقای ناطق نوری گمان می کرد وی ايمن است و آقا سيد محمد به دليل روشنفکری که دارد در مظان بدگوئی و بدگمانی هاست. هفته پيش که سايت اينترنتی جناح نورسيده پنج سئوال از رييس سابق مجلس و مشاورعالی مقام رهبری پيش کشيد، نکته ها در آن بود که تصور می رفت به دليل نزديکی آقای ناطق به جامعه روحانيت و اذنابش هرگز نثار وی نمی شود چه رسد به وقتی که او مشاور عالی مقام رهبری هم هست. آقا سيد محمد از قضا به دليل پرهيزش از بعض امور و به دليل دغدعه های روشنفکری اش هرگز در مورد اين گونه مسائل مالی و اخلاقی حتی از سوی مخالفان بی انصافش هجو نشد. برادر آقای ناطق نوری چند ماه پيش که نودولتان فضا را با شايعات و تبليغاتی شديد عليه هاشمی رفسنجانی انباشته بودند تا رای بی جان را بگيرند و بر بالای صندوق ذخيره ارزی بی جان تر بنشينند، فغان سر داد که "خليفه کشی" را باب نکنيد. ناطق ثانی نمی دانست نيازی به اشاره و کنايه نيست خودشان به زودی صاف و روشن خواهند گفت. از زاويه هواداران فرديد و مقلدان مصباح يزدی به نظر می رسد همه کار مجازست.
حالا اين روند به جائی رسيده که کوچکی از منتخبان شورای نگهبان برای صندلی نمايندگی مردم تهران در مجلس؛ زمانی که مراجع تقليد احمدی نژاد را به خاطر تصميم درستش در بازگشائی در استادیوم های ورزشی به روی خانم ها تقبيح کرده اند، می فرمايد " نظر مراجع برای مقلدان آن ها محترم است اما برای آنکه امری قانون می شود که مجلس آن را تصويب کند. رييس جمهور هم مجری قانون است و نمی تواند خلاف قانون کاری کند و حضور زنان در ورزشگاه ها هم خلاف قانون نيست"[ نقل به مضمون] . به جد بايد گفت در زمان پادشاهی و قبل از تشکيل جمهوری اسلامی هم اگر کسی چنين نظری می داد واويلا بود. درباره مراجع عظام؟ وااسلاما! و باز بايد گفت چنين صراحت و جسارتی در جوامع سکولار هم معمول نيست، گرچه قانون همين است که کوچک زاده گفته اما از جهت احترام و رعايت روحانيون چنين بيان نمی شود. چنان که معلوم است با تکفير فيلم "کد داوينچی" توسط اسقف های واتيکان، هيچ دولتی مانع نمايش فيلم نخواهد شد و پليس تهيه کننده فيلمی را که روحانيون بزرگ آن را عليه مسيحيت می خوانند دستگير نخواهد کرد. اما چنين هم بيان نمی شود. مگر آن که روحانيون به دريای حکومت ورود کرده و به کلی خيس شده باشند.چنان که سال قبل که دکتر ويليامز رييس کليسای کانتربوری [پيشوای بزرگ کليسای انگليکن] از رهبران احزاب که در تبليغات انتخاباتی خود درباره حقوق اقاليت ها، مساله مهاجرين و اين که بمب گذاری ها کار مسلمانان است، کار نکند، رهبران احزاب پذيرفتند و کس نگفت اين گفته تا قانون نشود ارزش ندارد.
و شايد جالب تر از آن گفته های مشاور هنری رييس جمهورست که بحث های دربسته نودولتان را نقل می کند وقتی که می گويد "...و می دانیم که شمشیر امام زمان چقدر گردن علما را می زند. برای این که به زمان ظهور برسیم قطعا باید یک تصفیه بشود و خوب می دانید که بخشی از این تصفیه در ایام انتخابات شکل گرفت و انقلاب درست در حال پیش رفتن است و در این مسیر نقاب ها برداشته می شود."
انقلاب به تعبير شمقدری مشاور رييس جمهور، همان است که قبلا احمدی نژاد از آن به عنوان "انقلاب دوم" ياد کرد. يعنی انتخابات اخير که نسل جديد جناح راست از نظر افکارعمومی در مقابل نشانه و مظهر روحانيت انقلابی – که هاشمی رفسنجانی باشد – ايستاد از همه وسايل قانونی و فيرقانونی بهره گرفت و برنده شد. تا بدانی هم نگرانی آيت الله گلپايگانی موضوعيت داشت وقتی راضی نبود که روحانيت وارد کارهای اجرائی شود. هم سخن حکيمانه احمد قوام در نامه به شاه و دکتر مصدق وقتی نوشت ريختن به خانه مخالفان را باب نکنید که اين شتری است که در خانه همه خواهد خوابيد. که گفته اند نمی توان يک کمی حامله بود. روحانيت در کشاکش تجربه اين بيست و هشت ساله، که در ابتدايش به تعبير زنده ياد سعيدی سيرجانی دختر ترسای قدرت دلش بعضشان را ربوده بود، گمان نداشتند که روزی از آستينشان کسانی به در خواهند آمد، با دستبوسی آنان، که وعده تصفيه خونين و امام زمانی علما را خواهند داد. در وسط اين راه، گوئيا فرصت مطالعه کتاب پرقدر "حکمت و معيشت" نوشته استاد فرزانه دکتر عبدالکريم سروش در شرح نامه امام علی به فرزند بزرگش، به دليل مشغله بسيار حکومتی به وجود نيامده است. همچنان که بسيار اندرزنامه ها، گفته ها و نوشته های ديگر.
در همان کتاب دکتر سروش به اين دو بيت برخوردم:
آدمیزاده طرفه معجونی است
کز فرشته سرشته، وز حيوان
گر کند ميل اين، شود کم ازین
ور کند ميل آن، شود به از آن

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/07/10 توسط مجید |

۱- دو خرداد

۲- قاضی مرتضوی

۳- هولوکاست

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/08 توسط مجید |

 

اين که وزيران و مسوولان حکومت از طريق رسانه های جمعی با مردم سخن بگويند خود عملی پسنديده و از ارزش های دنيای مدرن است، چرا که عملا مسوولان را از تک گوئی به زير می کشد و در مقام ديالوگ و پاسخگوئی می نشاند. اما کافی نيست و بايد محتوای اين سخن نيز نو شده باشد و مطابق با همان ارزش ها.

از ميان سخنان مفصل روز يکشنبه وزير اطلاعات، آن بخش بيش تر مورد توجه روزنامه های داخلی و خارجی و خبرگزارش ها قرار گرفت که مربوط به رامين جهانبگلو نويسنده و روشنفکر جوان در بند بود. گرچه گفته های آقای اژه ای در بخش های ديگر هم جای تامل دارد.

اول جای اين اسف باقی است که هنوز بعد از گذر بيست و هشت سال، مسوول اطلاعات کشور در گزارش مسائل مطرح در دستگاه تحت نظر خود، در پيچ هر کلام يک " توطئه خارجی" می گذارد و به ادای اين رسم و سنت يک قرنه، هم از بار مسووليت خود می کاهد و هم از قبل برای کسانی که دستگير شده اند پرونده بزرگ می سازد که افراد را از شکايت و پی گيری کار دستگيرشدگان بازدارد. چه آن آذری ها که درست يا نادرست از چاپ يک کاريکاتور به خشم آمده بودند، چه کسانی که در ميدانی جمع آمدند تا اعتراض خود را به قوانين زن ستيز به گوش ها برسانند، چه مردم جنوب که از گرما و بی برقی ناراحتند و از اين که روی دريای نفت و در کنار همسايه هائی همه خرم و آباد ناگزيرند همچنان در زجر و ضعف باشند. چه بلوچ ها که از ناامنی و تبعيض ها درست يا نادرست به عذابند، همه و همه از ديد آقای اژه ای مشمول همکاری در توطئه خارجی شدند. چنان که در زمستان سال 56 13 از ديد سخنگوی دولت وقت، تجمع مردم تبريز کار کسانی بود که از آن سوی مرزها آمده بودند.

اما چون کار به رامين جهانبگلو رسيد، وزير اطلاعات نکته ای هم مزيد فرمود و آن شرکت وی با طرح آمريکائی انقلاب مخلمين بود. وزارت اطلاعات برای اين که چنين اتهامی را محکمه پسند کند و برای دکتر جهانبگلو پرونده ای بسازد که افکارعمومی ايران و جهان هم باورش کند، راهی دراز در پيش دارد که جز با نگهداشتن طولانی وی در سلول انفرادی و نشان دادن صحنه هائی که جهانبگلو تصورش را هم ندارد که اگر داشت ممکن نبود به ايران بيايد، ميسر نمی شود. چنان که بعد از دو ماه نشده است. تازه در آن صورت پرونده ای ساخته می شود که اگر محکمه های مخصوصی هم آن را باور کنند، باز وجدان مردم ايران و جامعه جهانی آن را نمی پذيرد. اما شدنی است چنان که بنا به همان لطيفه معروف شير را هم می توان واداشت با اعتراف به خرگوشی. اما شرط مروت و عدالت نيست.

در عالم واقع، اين درست است که آمريکا بدش نمی آيد سهل است بسيار هم شایق است که در ايران انقلابی به راه افتد. جای هيچ انکار ندارد. اما اين آرزو تا جامه عمل بپوشد و به صورت طرحی درآيد که يارگيری و هزينه کردن را لازم کند، نياز به مقدماتی دارد. و اولين ملزومه اش نارضايتی اکثر مردم از طرز اداره کشورست. که اگر واقع شد خود به خود شرايط و مقدمات انقلابی فراهم است و ديگر کمتر دستگاه اطلاعاتی و امنيتی را يارای حفظ وضع موجود خواهد بود. در آن صورت از جمله آمريکا هم به کار می افتد که هم اطلاع داشته باشد و هم درش اثر بگذارد اگر بتواند. اين همان حکايت است که در سال 57 دیده ایم و دور نیست.

اما اگر نارضايتی اکثر مردم حاصل نبود، آمريکا و هيچ قدرت ديگری نخواهد توانست موجدش شود، در خماری خواهد ماند. هيچ يک از انقلاب های به اصطلاح رنگين، با انتخاب فردی توسط آمريکا و ديگران رخ ننموده است. بلکه تجربه نشان می دهد که وقتی نارضايتی عمومی و ملی شد، خود به خود از دل جامعه – و حکومت - کسانی سر بر می آورند که خواست های عمومی را مظهر می شوند و امواج تحول به سيل بدل می شود.

در انقلاب های کلاسيک هم جز اين نبود و نيست. باز اکثر مردم – يا طبقه متوسط به تنهائی – ناراضی می شوند و به جوش می افتند و انقلاب می شود. تفاوت اين دو نوع انقلاب آن جاست که در انقلاب کلاسيک، حکومت چندان مقاومت و بی خيالی می کند که کار به درگيری مردم با حکومت می کشد . و همه چيز زير و رو می شود. چنان که در انقلاب کبير فرانسه، انقلاب اکتبر در روسيه و آخرين نمونه آن در ايران سال 57 صورت گرفت. اما در انقلاب های رنگين، راهکاری در دل نظام موجود پيدا می شود، و مردم بدون نيازی به خونريزی به مقصود خود می رسند.

حالا با اين يادآوری اين ها می توان پرسيد که آيا از نظر وزير اطلاعات ايران شرايط انقلاب در ايران فراهم هست، يعنی اکثريت مردم در نارضايتی قرار دارند. اگر چنين باشد آن وقت بايد گفت آری آمريکا حتما در صدد خواهد بود که از اين موقعيت، بهره برداری کند. اين که چرا آمريکا چنين می خواهد از بحث ما به دورست و بديهی است. با بيست و هشت سال دشمنی تعجب نبايد کرد از چنين چيزی. و برای کسی در جهان پنهان نیست که مسوولان جمهوری اسلامی هم برای نظام آمريکا همين سقوط و انقلاب را آرزو می کنند.

اما همچنان زمينه برای ناباوری عمومی در مورد اتهامی که وزير اطلاعات به جهانبگلو می زند، برجاست. اين استاد جوان دانشگاه، اهل فلسفه که عمری را به دنبال پژوهش های فلسفی گذاشته و اکثر طبقه متوسط ايران – که بايد انقلاب کنند – از نام وی بی خبرند، چه نقشی در انقلاب آرام می تواند داشت. آيا اهل سياست است که بتواند سرنخ ها را به هم متصل کند و به نارضايتی ها مخرج مشترکی دهد و تبديلشان کند به حرکتی که از آن انقلاب – کلاسيک يا رنگين – بزايد. آيا وی در جائی تمايلی از خود به سياست ورزی نشان داده است. در کدام يک از الگوهائی که دستگاه اطلاعاتی بررسی کرده، چنين نمونه ای رخ داده که استاد فلسفه گريزان از سياست و قدرت و تازه از مصاحبه با دالائی لاما بازگشته، پيشقدم کاری پرخطر مانند انقلاب شده باشد.

پس ساده تر آن است که باور کنيم چنين نيست. نه دستگاه اطلاعاتی و امنيتی ايران چنين خام است و نه دستگاه اداری آمريکا چنين خام طمع . اما آقای اژه ای به گفتن اين موضوع دارد پيام می دهد که دستگاه اطلاعاتی دريافته ميزان نارضايتی ها بالاست. دارد نشانی می دهد که نه سال پيش اين نارضايتی ها به گونه ای خود را نشان داد در دوم خرداد. و چون به نتيجه نرسيد، در سوم تير پارسال باز هم از دل همين نارضايتی ها ناباوری ديگری ظاهر شد. اما گذشت يک سال ثابت کرد که از اين امامزاده هم معجزی نبايد خواست. پس بايد سخن نو آورد. تدبير تازه کرد.

اين نکته مضمر در گفته های تازه وزير اطلاعات، اين اشاره غيرمستقيم به آماده بودن شرايط داخلی، درست است و جای انکار ندارد. گرچه هنوز سئوال اصلی بی پاسخ می ماند. رامين جهانبگلو در اين ميانه به کدام گناه ناکرده به بندست.

بر اساس تجربه و سابقه پاسخ اين است که جهانبگلو را گناهی نيست جز يک بداقبالی که به جای همای سعادت که در جوامع راقيه بر شانه روشنفکران جوان و اهل فکر می نشیند، در اين جا جغدی بر شانه وی نشست. جغدی که در اين سرزمين تربيت شده است تا بر شانه اهل نظر بنشيند و نشانه اش کند تا به همين نشانه و بر اساس اصل"یکه زنی" يکی دراز شود تا ديگران تکليف خود بدانند، از رفت و آمدها بکاهند، مبادا در ميان سخن و نقل قول از سخنوران راز گل سرخ و يا رمز بنفشه را به زبان آرند. رامين به بند می شود تا عبرت سايرينی شود که ممکن است برخلاف وی نامزد مناسبی باشند برای انقلاب گل سرخ.

اما می توان پرسيد وقتی که اين پروژه رامين جهانبگلو – برادر خوانده پروژه سيامک پورزند - با موفقيت دنبال شد و آن ها بايد پيام را گرفتند و ترس به جانشان افتاد، آن گه چه می شود. چه می شود جز آن که دستگاه اداری همچنان دور خود می چرخد، خطا می کند، به توصيه های علمی و عملی دلسوزان گوش نمی دهد و نارضايتی می سازد. همچنان آمريکا و ديگران منتظر می مانند.
[نقل از سایت روز، سوم جولای]

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/01 توسط مجید |

 

مقاله روز چهارشنبه اعتمادملی را این جا بخوانید و متن آن را دنباله همین مطلب

 همزمان با رسانه های داخلی ايران، رسانه های جهانی و جهانشمول هم مهم ترين خبرشان جنگ لبنان و کشتار غيرنظاميان – به ويژه کودکان و پيران بی گناه – بود. اما چون بر اين صحنه با نگاهی حرفه ای تامل شود، نکات ديگری از آن سر بر می آورد که رمز افکارسازی اين جهانی است.

در جهان امروز که جهان نشانه هاست، افکارسازان از راه نشانه گذاری، لابه لای خبررسانی ها به انسان شتابزده و کم فرصت و آسان گير پيام هائی می دهند که در نهايت قضاوت جهانی را شکل می دهد. به عنوان مثال در غرب تصويری وجود دارد از بن لادن که يازده سپتامبر آن را ساخته و سلسله حوادثی بعدی و از جمله عمليات مشهور به حرکت جهانی مبارزه با تروريسم ، اين تصوير را پرداخته. بن لادن مظهر شيطان، ترور، خشونت است. و چون اين تصوير جا افتاده و کسی را خدشه ای در آن نيست، دشوار نخواهد بود کسان ديگر را به اين تصوير سنجاق کردن و انگ بن لادنی زدن. اينک بيست و پنج روزست در ذهن کاربران رسانه های جهانی، به شکل های مختلف ثبت می شود که سيد حسن نصرالله همان بن لادن است و همان مصعب زرقاوی، و همان مقتدا صدر. و اين تصويردهی حتی در مقالاتی که به حمايت از فلسطين و در مخالفت با اسرائيل نوشته می شود به گونه ای ثبت است، و گاه کسانی از همکيشان و هواداران زرقاوی نيز همين ساز می زنند. حالا تو شيعه شرقی هر چه می خواهی فرياد کن که اين چهره ها گرچه همگی به عربی حرف می زنند و لباسی همشکل دارند اما شباهتی بينشان نيست، با صدای تو تصوير برساخته بن لادنی نمی شکند. مثال همان قالی ايران است که تفاوت چهل رگ و سی رگ، تبريز و ساروق، جقه ای و گل اندازش بر مردمی مشهودست که از کودکی یک قالی پاانداز داشته اند. مردم عادی فرنگ چه می دانند، می گويند قالی ايرانی و همين قدر که فرش های ماشينی پاکستانی را به جايش نمی گيرند جای شکر دارد. الان هم در تطابق تصوير فرمانده حزب الله با رهبر القاعده همين است.

دانستن اين صورت مساله، دريافت راز نشانه گذاری ها، دستور عملی در برابر آن کسان قرار می دهد که در جنگ لبنان، حزب الله را به حق می بينند و رهبرش را محبوب مسلمانان می دانند. اينان دو راه در پيش دارند. یا در کلام غيرت فروشی کنند و تنور جنگ را بتابانند و باز در کلام از حزب الله و فلسطينی ها تندتر روند، و اين درست همان شيوه ای است که صهيونی ها می خواهند. به اين ترتيب کار تطابق تصاوير سید حسن نصرالله و بن لادن آسان تر می شود. .

راه دوم کار کردن بر روی وجدان های بشری، افکارعمومی جهانی است و تلاش برای شکستن آن قابی که تصویر رهبر حزب الله را بن لادن يکی گرفته است. پيام های شفاهی و کتبی که در هفته های اخير در باب جنگ خاورميانه از تهران به سوی عالم رفت، تقريبا يک مضمون و يکسان بود حتی وقتی از زبان دگرانديشان و گروه های پرشکسته سياسی برآمد که به نظر رسيد فرصتی برای اثبات برادری انکار شده يافته و با نشان دادن حرارت سعی داشتند به بهترين وجه از اين فرصت بهره گيرند. در اين مجموعه ها سخن نماينده حزب الله در تهران نرم ترين، عملگرايانه ترين و سياسی ترين واکنش ها بود. و عمل موثر ديگر نامه آقای محمد خاتمی به شخصيت های مختلف جهانی. نامه ای که به چند دليل موثر و حساب شده بود.

اول آن که نويسنده مبتکر طرح گفتگوی تمدن ها و نامش يادآور نرمی و مدارا بود – آقای خاتمی در قاب بن لادن نمی نشيند به هيچ تردستی – ديگر آن که مخاطب نامه اش ساکنان کاخ ها و اتاق های قدرت نبودند، بل نام آشنايان و صلح جويان جهان بودند. و نامه ای که به آدرس اسقف توتو و يا ماندلا فرستاده می شود در حقيقت برای وجدان های بيدار بشری پست شده است. و سوم متن نامه .


افسوس که ما ايرانيان سازماندهی و کار با نهادهای امروزی جهان و سازکار آن ها را نمی دانيم، يا به اهميت آن اعتنائی نداريم ورنه همين نامه آقای خاتمی می توانست به فکر گفتگوی تمدن ها مبنا و مصداق دهد و در هزارتوی اطلاعاتی جهان به گردشی سريع افتد، واکنش ها برانگيزد. هنوز هم دير نشده. با روند رو به افزايش خشونتی که در حال گسترش است، و هيچ اتفاقی در آن بعيد نمی نمايد، به باورم دور نيست که مخاطبان نامه آقای خاتمی به حرکت در آيند.

امروز رسانه ها قدرتی به توده ها داده اند که حتی دموکراسی ها، با همه اصالتی که به رای و انتخابات داده اند، اين قدرت را به توده ها نبخشيده بودند، يا بهتر بگوئیم بخشيدند اما اقتدارگرايان وقتی راه لانه کردن در پيچ و خم مردم سالاری ها را يافتند، عملا از قدرت توده ها کاسته شد. از همين رو در بسياری از نقاط جهان صندوق هست و رای هست و انتخابات هست، قانون هم هست اما هنوز با نقطه ای که بتوان گفت آن چه در جامعه شان می گذرد به رای ناب و خالص مردم است، فاصله ها دارند.

راهی که رسانه ها برای گفتگوی جهان گشوده اند، اگر درست و به قاعده به کار گرفته شود راهی بی سوسه و بی خدشه است. گفتگوهائی که در برابر چشم جهانی صورت می گیرد و رسانه های امروزی خبر رسان ميدان آن هستند، از جنس مذاکرات قرن نوزده و بيست نیستند. بلکه گفتگوی وجدان های بشری اند.

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/01 توسط مجید |