صدای عبدالجبار می لرزید و با بغضی که از او ندیده بودم برایم گفت که فرزندش را چگونه از ماشین او بیرون کشیده اند و کتک زده اند ، برایم گفت وقتی دست بند به دستان 15 ساله پسرش زده بودند و داشتند او را با خودشان می بردند کسی از آن خیل او را شناخته و فرزندش را آزاد کرده است و ادامه داد بدا بحال نوجوان ها و جوان هایی که کسی زیر مشت و لگد پدرشان را نمی شناسد و آزادشان نمی کند...

نامه عبدالجبار کاکایی به پسرش:
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم ... به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
لازم به ذکره که کاکایی در مورد نرفتن به مراسم ویژه شبکه ۳ می گوید: وقتی اسم من از تیتراژ سریال رستگاران به گفته مدیر پخش شبکه ۳با دستور مستقیم مقامات بالا حذف می شود ، چه دلیلی برای رفتن به تلوزیون دارم؟






















